۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

زمان کمی نیست ولی چرا تموم نمیشه؟!

جدای از اون علامت سوال و چرای مسخره ای که توی ذهنم کاشت، نمی دونم با بذر ترس از آدمها و رفتار غیرقابل پیشبینی شون چه کنم؟  با خواسته دلی که بدش نمیاد خنک بشه و اونو توی شرایط مشابه خودم ببینه چه کنم؟ دلی که گاهی راحت قبول میکنه تحقیر شده و  جورِ بدی وا میده.
کاش کسی بود که آب نطلبیده می داد. 

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

عالیجنابان! خواهش می کنم استعفای بنده کمترین رو قبول بفرمایید، لطفا

توی هر جامعه، خونواده یا جمعی یه عده ای کارشون گند زدنه و کار بقیه آدمها اگر توانی براشون مونده باشه و علاقه ای به بقا داشته باشند جمع کردن و پاک کردن گه کاریهای اون گروه اوله، اگه قرار باشه تعادلی ایجاد بشه یا راهی به پیشرفت پیدا بشه فقط گروه دوم هستند که نقش دارن وگرنه که اونایی که خراب کاری میکنن کارشون خیلی آسون و سریع پیش میبرن پروژه هاشونو، خیلی با قدرت حرف میزنن، با اعتماد به نفس بالا سخنرانی میکنن و به بهترین شکل ممکن شرایط رو پیچیده میکنن. خووب بلد سنگ بندازن، راهو خوب بلدند ولی هیچوقت بازش نمیکنن فقط مسدودش میکنن، چاهو خوب میشناسن و سنگ رو دقیقا همونجا میندازند.  خیلی خووب ساز میزنن و  وزنه های سنگین و بر هم زننده تعادل دست اونهاست، آسایش فقط آسایش خوشونه. گروه دوم هم باید خوب جاده صاف کنن، عاقل باشن و سنگ رو از چاه در بیارن و خیلی هم خوب و بهتر و سازگارتر برقصن و از اینور به اون ور بُدُون تا تعادل جامعه، خوانواده و جمع حفظ بشه و درجا نزنه، حتی سیر رو به تعالی هم داشته باشه. گروه دوم خواسته ای نداره، تو سری خور و ساکت، اگر خواسته ای داشته باشن بعدش غلط کردنش هم به همراه بوده براشون، حتی فرصت گریه هم ندارن، همیشه ام به روزای خوب فکر میکنن و سعی میکنن فراموش کنن. فقط گاهی اجازه میخوان نفس بگیرن تا توانی باشه دستمالشونو توی دستاشون بگیرن و پاک کنن.

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

این درست که گاهی عصبانی میشم و غر میزنم و چیزهاییو نمی فهمم و به چیزهای شکوه دارم 
ولی
خدا تو از من نا امید نشو