۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

آشنا


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است ... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سر آغاز دردناک یک خداحافظی ست.


بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

شباهت ها

توی دوران بچگی یکی از دم دستی ترین بازیامون مارپله بود، بازی ای که هیچ تکنیک خاصی نداره و تماما به شانس بستگی پیدا میکنه، مگر اینکه تقلب کنی توی انداختن تاس، چون این تاسِ که جواب همه چراهاست و همه چی به اون برمیگرده.
پا که از دنیای سادگی های بچگونه فراتر میره اینبار حقیقت در گیر بودنت با این بازی را احساس میکنی. گاهی نردبانی تو را بالا میبره و گاهی به سرعت سقوط میکنی. تا آخرین خونه ای که میخوای برسی بالاخره یه چیزی هست که بتونه بکشدت پایین، گاهی بالا رفتنت به ضررت میشه، گاهی مدام مجبور میشی برگردی به خونه اول و گاهی هم خونه اول میشه سکونت گاه دائمیت.
به هیچ چیزش نمیشه دلگرم شد، حتی خونه آخرش، وقتی که میرسی میبینی همونه، مثل خونه های قبلی که گرچه مار نداره ولی پله ای هم در کار نیست، با بن بست روبرو شدی ...

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

آرزوها

این روزها شاید هیچ چیز به اندازه گوش دادن به دعای ربنای شجریان به من آرامش نده 
فراز، فرود، آرامش و اون حس بیدارگرانه اش که توی اوجش احساس می کنم
اون حس خاطره انگیزش
اون سکوت بین کلمات
همه و همه نمایش دهنده بی ریای بخشی از خدایی هستن که هیچ وقت دوست ندارم از دستش بدم
این میشه که شب های بی قراری و بی کسی و غربت به کمکم میاد
ولی با تمام این حرفها هنوزم چیزی توش هست که آزارم میده
اون آخرش که از یاری خواستن برای شکست کافران میگه
برای منی که دوست دارم همیشه دنیای اطرافمو بدون دشمن تصور کنم وجود همچین جمله ای آخر این مناجات
اصلا پایان بندی مناسبی نیست، مخصوصا اینکه این پایان به نظر من بعد از اوج مناجات میاد ...
ایراد نه اون آیه قرآنه و نه از شجریان، این ذهن منه که دیگه پذیرش چیزی به اسم دشمن با هر شکل و هر معنایی 
براش هضم شدنی نیست ...  کاش میشد این دنیای بدون دشمنی ها