۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

من چیز ِ دیگه ایی شنیده بودم و نباید اینطوری ها باشه

اعتراف میکنم برای بار سوم بود که اون صورت نه چندان زیبا ولی خاص رو توی چهره ی غریبه ای میدیدم و ناخود آگاه طوری زل میزدم که انگار به معمای نیمه کاره ای رسیدم که فرصتی بهم دادن تا بتونم دوباره حلش کنم اما انگار روزگار یادش رفته من [که خودم معمایی راحت برای بقیه هستم] دیگه دل خوشی از رمز و راز آلودگی ندارم و علاقه ای به کنار زدن پرده ها برای رسیدن به آرامش نداشته و ندارم و حقیقت عریان برام آرام کننده تره تا ...
تکرار چرخش ناخودآگاه ذهنم به سمتش، منو به خنده انداخت چون در اون حدها هیچوقت نبود و نشد و اساسا من اینجور پرش های ذهن رو با نوع خیلی خاص و دامنه داری از رابطه ها برای بقیه توجیه میکردم و غیر از این برام مضحک و خنده دار بود
... خنده ام گرفت
... دو شب زودتر، استرس لحظات آخر استراحت و جا موندن از پرواز، خواب رو تا چند ساعتی بعد نیمه شب ازم گرفت تا طبق معمول خستگی بتونه به استرس و بقیه چیزا بچربه تا نفهمم که اصن کی خوابم برده ...
جایی که اصلا فکرشم نمیکردم می بینمش، تعجب میکنم و سعی میکنم خودمو به ندیدن بزنم ولی دیگه دیر شده، میاد جلو و خیلی معمولی روی نیمکت کنارم میشینه، سلام میکنه، جواب میدم و سعی میکنم طوری لبخند بزنم که بفهمه از اینکه راحت و معمولی رفتار میکنه راضی ام و برام عجیب نیست! طوری که میدونم تو هم مسافری و الانهاست که صدات کنن و بری! دقیقا مثل خودم ولی با مسیر متفاوت که این هم برام خیلی معمولیه.
نه،
اون خیلی بیشتر ازینکه همه اینها معمولی باشه، در حالی که روی نیمکت نشسته بود خودشو سر داد تا با رسیدن به شونه های من آروم گرفت!
لبهام حرفی برای گفتن نداشتن و فقط نگاهم دنبال نگاهش میگشت که به چشمهای بسته اش خورد. چشم هامو بستم سرمو بالا گرفتم. انگار کسی هستم که از اول هم برای همین اینجا بودم و انگار نه انگار که تکیه گاهی بودم که نادیده گرفته شده بود.
همه چی به همین راحتی و به خواست اون فراموش شده بود و انگار که دیگه منم ترسی ندارم از نشون دادن آرامشم. پس چشم هامو بیشتر بستم...
چشم هامو باز می کنم، ساعت هشته، پرواز ساعته 6:30 پریده و من اندازه تمام ِ خالی ِ دستهام، خسته ام.


  

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

آی خدا
آی 
آی 
آی
دلم میگیره ازین دنیات
دنیامون؟
دنیات؟
و این آدمهاش
آدم ها
دلم میگیره ازشون