۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه
خب ... دل مارو بنویس
دلت از جنس دل خسته ي ماست
دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس
آهنگساز: فرید زولاند
۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه
فکر کنیم که ...
حدوداً 10 سال پیش
مازیار بهترین دوستم آدمی بود مهربون، باهوش، درسخون، مودب و توی اون سن کم، دنیا دیده و رنج کشیده. قسمت این آدم از بازیچه های چرخ گردون شوخی دردناک سرطان شد. خیلی سعی می کرد خم به ابرو نیاره، کسی نفهمه تا مادر که شاهد آب شدن پاره تنشه کمتر عذاب بکشه. بعد از یکسال از تحمل درد، کوچیک شدن بدن تنومد و ریزش موهاش کار به جایی رسید که می بایست برای جلوگیری از پیشرفت بیماری پای راستشو از بالای زانو قطع کنه. بازم خم به ابرو نمیاورد. دنبال یه پای مصنوعیه خوب میگشت تا بتونه باهاش طوری راه بره که کسی نفهمه، که لنگ نزنه، خیلی تمرین راه رفتن می کرد گرچه حتی استفاده از اون پای مصنوعی خودش به تنهایی به شدت دردناک بود براش. یادم نمیره اون صحنه هایی که با خنده راه میرفت و ازم میخواست بگم که چه طبیعی راه میره یا اصلن معلوم نیست که موهاش واقعی نیست و کلا گیس گذاشته.
هدف از گفتن اینها مقدمه ای بود که بگم چطور میشه آدمها راحت دل کسی رو که نمیشناسن بشکنن:
یه روز بعد از ظهر که از دبیرستان بر میگشتیم خونه نمیدونم چی شد و پای مازیار به کجا گرفت که بدجوری خورد زمین، اینقدر سریع که من نتونستم کاری کنم. چیز جدیدی نبود مشکل این بود که برخلاف همیشه که از کوچه های خلوت رد میشدیم اینبار از خیابون شلوغ برمیگشتیم و از شانس بد چندتا آدم علاف که دنبال سوژه برای خنده بودن شروع کردن به متلک گفتن و مسخره کردن و دست انداختن. تنها فرصت کردم دست مازیارو بگیرم و بلندش کنم. اعتراض کردم، فحش دادن و تهدید کردن. تعدادشون خیلی زیاد بود. مازیار زیرلب آروم گفت، ولشون کن، هیچی نگو، بریم. فقط نگاه کردم به اون آدمها ولی مگه اونها می فهمیدن اون نگاه یعنی چی؟ خیلی درد کشید. خیلی درد کشیدم. بعدش فقط ریز ریز اشک میریختیم و حرفی نبود.
حالا خیلی وقته که دیگه مازیار پیشم نیست. اون آدمها هم چهرشون یادم نیست ولی مگه یادم میره اون لحظه، مگه یادم میره درد تحقیر کردن و فحش دادن رو؟
نه کینه ندارم، کینه دل رو سیاه میکنه، یاد گرفتم از آدمها بدم نیاد، بجاش بدونم که این رفتار آدمهاس که میتونه اونها رو زشت جلوه بده. فقط باید از رفتارهاشون بدم بیاد،
همین.
۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه
ممنون رفیق
هی رفیق ممنون که یادم اوردی از اون دست آدمهایی هستم که داره نسلشون منقرض میشه، منظورت چیه یا اصلن به نظرت بده که توی این دنیای امروز که حاصل دستپخت تک تک همه ما آدمهاست، کسی باشی که بهت بگن از گونه ای در خطر انقراض هستی؟! یعنی مسیرم از مسیر دنیا متفاوته؟ یا شاید موجودی هستم که بزودی ممکنه براحتی توسط کسی ازبین برم؟! خب راستش را بخوای شاید به نسبت آدمهایی که دور و برت می بینی متفاوت باشم ولی خودم که تا این حد فکرم نمی رفت و خداییش که اینطوری نیست، یعنی میخوام بگم من اینقدرها هم منحصر به فرد نیستم و اگر اینطور بود نه تنها باعث نارضایتی من نبود بلکه حتی شاید بیشتر هم به خودم امیدوار می شدم! آخه آدم در معرض انقراض تا حالا دیدی؟ اون آدم های دوست داشتنی رو؟ آدم هایی که زیبایی های پنهان دوران ما هستن؟ آدم هایی که نمی خوان کشف بشن ولی اگه بخوای چیزی بدونی باید مثل کاوشگر یا یه باستان شناس دقیق و ظریف خاک ها رو کنار بزنی تا از شدت زیبایی و سادگی حیرت کنی؟
با تمام لطفی که به من داشتی رفیق ولی خیلی غمگینم کردی، غمگین از اینکه چه راحت میتونم توی تشخیص آدم ها اشتباه کنم، غمگین اینکه بازم باید بیشتر و بیشتر و بیشتر سکوت کنم تا شاید یکی دیگه پیدا بشه و اینکه بگه فسیلی به پستش خورده اینبار!
ممنون رفیقی که فکر می کردم هم دردمی
با تمام لطفی که به من داشتی رفیق ولی خیلی غمگینم کردی، غمگین از اینکه چه راحت میتونم توی تشخیص آدم ها اشتباه کنم، غمگین اینکه بازم باید بیشتر و بیشتر و بیشتر سکوت کنم تا شاید یکی دیگه پیدا بشه و اینکه بگه فسیلی به پستش خورده اینبار!
ممنون رفیقی که فکر می کردم هم دردمی
لبخند بزن مرد، اینبار راضی می شوی
لحظه ای توقف نکن،
انسانها به گونه ای متفاوت از آنچه نشان می دهند هستند که گویی این یکی از ویژگی های ذاتی شان است! پس لحظه ای توقف نکن تا درگیر ظاهرشان شوی، حتی علاقه ای به این که تو را در بازیشان که بازیچه کردن دیگران است، نداشته باش. می دانی که برای بهتر دیدن باید از فاصله دورتری نگریست پس برو و تا میتوانی دور شو. می دانی که مقصدت برایت هیجان انگیز ترین نقطه ی هستی خواهد بود، پس از چه رو برای تحقیر کنندگان سادگی صبر می کنی؟ دیگر حتی دلگیر هم نباش.
مقصدت برایت گرچه نقطه ای در انتهای مسیری با شیب مثبت بی نهایت است ولی برای رسیدن تنها کافیست قدم برداری تا بفهمی فاصله ات تا آن بلندا به نزدیکی و آسانی یک سقوط است! فقط رها کن خودت را تا صعود کنی.
مقصدت جایی است که اینجا را با تمام هیاهو و هیبت خود در گیرانه اش، در سکوت، نقطه ای گرچه حقیر ولی آبی و زیبا می بینی.
انسانها به گونه ای متفاوت از آنچه نشان می دهند هستند که گویی این یکی از ویژگی های ذاتی شان است! پس لحظه ای توقف نکن تا درگیر ظاهرشان شوی، حتی علاقه ای به این که تو را در بازیشان که بازیچه کردن دیگران است، نداشته باش. می دانی که برای بهتر دیدن باید از فاصله دورتری نگریست پس برو و تا میتوانی دور شو. می دانی که مقصدت برایت هیجان انگیز ترین نقطه ی هستی خواهد بود، پس از چه رو برای تحقیر کنندگان سادگی صبر می کنی؟ دیگر حتی دلگیر هم نباش.
مقصدت برایت گرچه نقطه ای در انتهای مسیری با شیب مثبت بی نهایت است ولی برای رسیدن تنها کافیست قدم برداری تا بفهمی فاصله ات تا آن بلندا به نزدیکی و آسانی یک سقوط است! فقط رها کن خودت را تا صعود کنی.
مقصدت جایی است که اینجا را با تمام هیاهو و هیبت خود در گیرانه اش، در سکوت، نقطه ای گرچه حقیر ولی آبی و زیبا می بینی.
اشتراک در:
پستها (Atom)
