۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

وقتی همه چیز رونوشتی از عشق باشد

استاد اگر استاد باشد
پدر اگر  پدر باشد
مادر اگر  مادر باشد
و دوست اگر دوست باشد
من گاهی دلم بدجور تنگ می شود برای
چوب استاد
سیلی پدر
اخم مادر
غم دوست

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

من چیز ِ دیگه ایی شنیده بودم و نباید اینطوری ها باشه

اعتراف میکنم برای بار سوم بود که اون صورت نه چندان زیبا ولی خاص رو توی چهره ی غریبه ای میدیدم و ناخود آگاه طوری زل میزدم که انگار به معمای نیمه کاره ای رسیدم که فرصتی بهم دادن تا بتونم دوباره حلش کنم اما انگار روزگار یادش رفته من [که خودم معمایی راحت برای بقیه هستم] دیگه دل خوشی از رمز و راز آلودگی ندارم و علاقه ای به کنار زدن پرده ها برای رسیدن به آرامش نداشته و ندارم و حقیقت عریان برام آرام کننده تره تا ...
تکرار چرخش ناخودآگاه ذهنم به سمتش، منو به خنده انداخت چون در اون حدها هیچوقت نبود و نشد و اساسا من اینجور پرش های ذهن رو با نوع خیلی خاص و دامنه داری از رابطه ها برای بقیه توجیه میکردم و غیر از این برام مضحک و خنده دار بود
... خنده ام گرفت
... دو شب زودتر، استرس لحظات آخر استراحت و جا موندن از پرواز، خواب رو تا چند ساعتی بعد نیمه شب ازم گرفت تا طبق معمول خستگی بتونه به استرس و بقیه چیزا بچربه تا نفهمم که اصن کی خوابم برده ...
جایی که اصلا فکرشم نمیکردم می بینمش، تعجب میکنم و سعی میکنم خودمو به ندیدن بزنم ولی دیگه دیر شده، میاد جلو و خیلی معمولی روی نیمکت کنارم میشینه، سلام میکنه، جواب میدم و سعی میکنم طوری لبخند بزنم که بفهمه از اینکه راحت و معمولی رفتار میکنه راضی ام و برام عجیب نیست! طوری که میدونم تو هم مسافری و الانهاست که صدات کنن و بری! دقیقا مثل خودم ولی با مسیر متفاوت که این هم برام خیلی معمولیه.
نه،
اون خیلی بیشتر ازینکه همه اینها معمولی باشه، در حالی که روی نیمکت نشسته بود خودشو سر داد تا با رسیدن به شونه های من آروم گرفت!
لبهام حرفی برای گفتن نداشتن و فقط نگاهم دنبال نگاهش میگشت که به چشمهای بسته اش خورد. چشم هامو بستم سرمو بالا گرفتم. انگار کسی هستم که از اول هم برای همین اینجا بودم و انگار نه انگار که تکیه گاهی بودم که نادیده گرفته شده بود.
همه چی به همین راحتی و به خواست اون فراموش شده بود و انگار که دیگه منم ترسی ندارم از نشون دادن آرامشم. پس چشم هامو بیشتر بستم...
چشم هامو باز می کنم، ساعت هشته، پرواز ساعته 6:30 پریده و من اندازه تمام ِ خالی ِ دستهام، خسته ام.


  

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

آی خدا
آی 
آی 
آی
دلم میگیره ازین دنیات
دنیامون؟
دنیات؟
و این آدمهاش
آدم ها
دلم میگیره ازشون

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

تا فراموشی هست قضاوت چرا؟

فکر میکنم که انسان موجود مناسبی برای قضاوت کردن نیست یا حداقل صرف صفت "انسان بودن" و حتی تکیه به اینکه چیزی به اسم وجدان وجود داره و میشه بهش اعتماد کرد تا در قضاوت صحیح به کمک بیاد اصلاً قابل اعتماد نیست و این به تاثیرپذیر بودن آدمیزاد از عوامل بی شمار و ریز و درشتی بر میگرده که در هر لحظه ما در معرضشون هستیم.

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

این خیلی مهمه که زود، خیلی زود بفهمی که کِی باید نا امید بشی از یک سری چیزهایی!
انتظار همیشه هم خوب نیست، شاید قرار نیست این راه جواب بده و فهمیدن این موضوع خیلی چیزهارو برای آدم میخره که مهمترینش زمانِ .


پ ن : ببین شاید اینجوری این معده ی کوچیک هم آروم بگیره؟!

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

زمان کمی نیست ولی چرا تموم نمیشه؟!

جدای از اون علامت سوال و چرای مسخره ای که توی ذهنم کاشت، نمی دونم با بذر ترس از آدمها و رفتار غیرقابل پیشبینی شون چه کنم؟  با خواسته دلی که بدش نمیاد خنک بشه و اونو توی شرایط مشابه خودم ببینه چه کنم؟ دلی که گاهی راحت قبول میکنه تحقیر شده و  جورِ بدی وا میده.
کاش کسی بود که آب نطلبیده می داد. 

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

عالیجنابان! خواهش می کنم استعفای بنده کمترین رو قبول بفرمایید، لطفا

توی هر جامعه، خونواده یا جمعی یه عده ای کارشون گند زدنه و کار بقیه آدمها اگر توانی براشون مونده باشه و علاقه ای به بقا داشته باشند جمع کردن و پاک کردن گه کاریهای اون گروه اوله، اگه قرار باشه تعادلی ایجاد بشه یا راهی به پیشرفت پیدا بشه فقط گروه دوم هستند که نقش دارن وگرنه که اونایی که خراب کاری میکنن کارشون خیلی آسون و سریع پیش میبرن پروژه هاشونو، خیلی با قدرت حرف میزنن، با اعتماد به نفس بالا سخنرانی میکنن و به بهترین شکل ممکن شرایط رو پیچیده میکنن. خووب بلد سنگ بندازن، راهو خوب بلدند ولی هیچوقت بازش نمیکنن فقط مسدودش میکنن، چاهو خوب میشناسن و سنگ رو دقیقا همونجا میندازند.  خیلی خووب ساز میزنن و  وزنه های سنگین و بر هم زننده تعادل دست اونهاست، آسایش فقط آسایش خوشونه. گروه دوم هم باید خوب جاده صاف کنن، عاقل باشن و سنگ رو از چاه در بیارن و خیلی هم خوب و بهتر و سازگارتر برقصن و از اینور به اون ور بُدُون تا تعادل جامعه، خوانواده و جمع حفظ بشه و درجا نزنه، حتی سیر رو به تعالی هم داشته باشه. گروه دوم خواسته ای نداره، تو سری خور و ساکت، اگر خواسته ای داشته باشن بعدش غلط کردنش هم به همراه بوده براشون، حتی فرصت گریه هم ندارن، همیشه ام به روزای خوب فکر میکنن و سعی میکنن فراموش کنن. فقط گاهی اجازه میخوان نفس بگیرن تا توانی باشه دستمالشونو توی دستاشون بگیرن و پاک کنن.

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

این درست که گاهی عصبانی میشم و غر میزنم و چیزهاییو نمی فهمم و به چیزهای شکوه دارم 
ولی
خدا تو از من نا امید نشو

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

عمری دگر بباید

واقعا دلیل این همه سرگردونی چیه؟ دنبال چی هستی؟ چیه که قراره تورو آروم کنه! اونی که باید باشه تا منجیت باشه، واقعیه یا فقط توهم توئه؟ توی کتاب، فیلم، وبلاگ ها، گودر، پلاس، سیاست، هنر، شعر و موسیقی و چی و چی و چی ، چیزی قرار پیدا بشه؟ خب دیدی کار کردن هم اون چیزی نبود که بخواد غرقت کنه؟ نذاشتن که جذابیتی برات داشته باشه جز اینکه وابسته پول باشی! 
مذهب هم برات نموند! نذاشتن که بمونه لعنتی های بی شرف ...
آدم ها هم دونه دونه اول شوکه ات میکنن و بعد ناامید
آخه چرا اینجوری هستن؟ چرا گورشونو گم نمیکنن؟ من امید میخوام 
به زندگی
به آدم ها
به کار
به آینده

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

باید قلبی باشه

خیلی از ناامیدی ها از جایی شروع میشن که تنها هستی و اعتقاد قلبی به این نداری که برای رسیدن باید زحمت بکشی.

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

دوست

می بینی چقدر جات خالیه
...
کسی نیست جاتو پر کنه
حتی اگه خودم بخوام
کسی باشه که براش از کارم بگم، از آرزو، حتی غر بزنم
از چیزایی که برای همه خسته کننده اس جز برای تو، بدون اینکه با موبایلت ور بری و الکی بگی چه جالب!
کلی حرف تلنبار شده، لامصب خستم کرده، حرفایی که موقتی فراموشم میشه اما حل نمیشن
خوب میفهمم که نیستی
خووب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

آسمان بار امانت نتوانست کشید ...

گاهی خیانت خودشو پشت سکوت پنهون میکنه، خیانته اگه بهش هشدار ندی و نگی که حتی نباید بهش فکر کنه،
چرا حرفی نزدی؟ که نگه بهت "داری چرت میگی"؟ که نگه "نفست از جای گرم در میاد و همه چیت روبراهه نشستی داری منو نصیحت میکنی"؟ یا که چون دوست نداری کسیو نصیحت کنی؟
دِ آخه چی لامصب واسه چی حرفتو نزدی؟ لعنت بتو اگه از ترس تنهایی یا هرچیزه دیگه ای جرات نکنی حتی نظرتو یا واقعیت رو به رفیقت بگی. تو چطور میتونی بگی من سر حرفام و اعتقادهام که فکر هم میکنم درسته وایسادم وقتی جرات نداری ازشون حرف بزنی؟ رفقا اگه عوض شدن به خودشون مربوطه اما وظیفه تو یه چیزه دیگه اس
برو بشین فکر کن
فکر کن چجوری میتونی باهاش حرف بزنی که حرفتو قبول کنه
نذار بنای زندگیشو با پول کثیف بذاره
پول رانتی، پول کثیفه
بهش بگو به کم قانع باش، صبور باش
سعی کن از ته قلبت بگی دیگه به بقیه اش فکر نکن.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رفتن همیشه نه تنها بد نیست بلکه میتونه خیلی هم  خوب باشه، لازمه که بری تا با حال بهتری برگردی، بری تا از دور خودت و موقعیتی که توش بودی رو ببینی که چطور بوده؟ مثل یه نقش یا طرحی که روی کاغذ میزنی و هراز چند گاهی عقب و جلو میبریش تا  برآوردش کنی. یه ذره فاصله میگیری، میبینی اوه اوه خیلی اوضاع خرابه، دیگه موندن فایده نداره و چیزیو درست نمیکنه، دیگه اون وقته که با خودت میگی باید برم، برم تا یه موقعی درست و درمون برگردم.
اینطور شد که من خواستم برم وگرچه خیلی سخت بود ولی رفتم، رفتم تا دنبال یه چاه دیگه بگردم واسه دردهام، تنهایی هام و خیلی از حرفهای مگو، جایی که بهش دلگرم بشم مثل دلگرم شدن به صدای برخورد یه قطره اشک به سطح آب ته چاه که انگار داره باهات حرف میزنه و میگه، هی رفیق میشنوم صداتو، می فهممت؛ بیشتر بگو ...
به همین سادگی ولی خدا میدونه که این صداقتش دنیا دنیا ارزش داره، و من هم این روزها چه خوب ارزشش رو میدونم
اما یه خاطره تلخ باعث نمیشه یادم بره تموم اون لحظه های خوب، آدمای خوب، همدل و هم درد رو
خوب که میگم یعنی ته همه خوبیا، چون من کلن آدمیم که دو تا صفت واسه سیاهی و سفیدی بیشتر بکار نمیبرم، یکی خوب که یعنی ته تهه خوبی، یکیم بد که یعنی ته تهه بدی، اینقدر که اونی که باهام روراست نبودو دلم نیومد بگم آدمِ بد، فقط با خودم میگم کارش بد بود، همین و تموم

حالا این روزا با خودم زمزمه میکنم :

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی                  چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد            ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما                 مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

میدونی معجزه می کنه؟



به خنده مهربون آدمها نیاز دارم، به مهربونیشون با هم، به سادگیشون
تنها اینجوریه که میشه به دنیا امیدوار بود، میشه دوباره بلند شد
من هنوز امیدوارم


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

خب ... دل مارو بنویس


تو كه دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ي ماست
دل دريا رو نوشتي 
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس


شعر ترانه: اردلان سرفراز 
آهنگساز: فرید زولاند 


http://www.4shared.com/mp3/II3PBGAa/ebi-benevis.html


۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

فکر کنیم که ...


حدوداً 10 سال پیش 
مازیار بهترین دوستم آدمی بود مهربون، باهوش، درسخون، مودب و توی اون سن کم، دنیا دیده و رنج کشیده. قسمت این آدم از بازیچه های چرخ گردون شوخی دردناک سرطان شد. خیلی سعی می کرد خم به ابرو نیاره، کسی نفهمه تا مادر که شاهد آب شدن پاره تنشه کمتر عذاب بکشه. بعد از یکسال از تحمل درد، کوچیک شدن بدن تنومد و ریزش موهاش کار به جایی رسید که می بایست برای جلوگیری از پیشرفت بیماری پای راستشو از بالای زانو قطع کنه. بازم خم به ابرو نمیاورد. دنبال یه پای مصنوعیه خوب میگشت تا بتونه باهاش طوری راه بره که کسی نفهمه، که لنگ نزنه، خیلی تمرین راه رفتن می کرد گرچه حتی استفاده از اون پای مصنوعی خودش به تنهایی به شدت دردناک بود براش. یادم نمیره اون صحنه هایی که با خنده راه میرفت و ازم میخواست بگم که چه طبیعی راه میره یا اصلن معلوم نیست که موهاش واقعی نیست و کلا گیس گذاشته.
هدف از گفتن اینها مقدمه ای بود که بگم چطور میشه آدمها راحت دل کسی رو که نمیشناسن بشکنن:
یه روز بعد از ظهر که از دبیرستان بر میگشتیم خونه نمیدونم چی شد و پای مازیار به کجا گرفت که بدجوری خورد زمین، اینقدر سریع که من نتونستم کاری کنم. چیز جدیدی نبود مشکل این بود که برخلاف همیشه که از کوچه های خلوت رد میشدیم اینبار از خیابون شلوغ برمیگشتیم و از شانس بد چندتا آدم علاف که دنبال سوژه برای خنده بودن شروع کردن به متلک گفتن و مسخره کردن و دست انداختن. تنها فرصت کردم دست مازیارو بگیرم و بلندش کنم. اعتراض کردم، فحش دادن و تهدید کردن. تعدادشون خیلی زیاد بود. مازیار زیرلب آروم گفت، ولشون کن، هیچی نگو، بریم. فقط نگاه کردم به اون آدمها ولی مگه اونها می فهمیدن اون نگاه یعنی چی؟ خیلی درد کشید. خیلی درد کشیدم. بعدش فقط ریز ریز اشک میریختیم و حرفی نبود.
حالا خیلی وقته که دیگه مازیار پیشم نیست. اون آدمها هم چهرشون یادم نیست ولی مگه یادم میره اون لحظه، مگه یادم میره درد تحقیر کردن و فحش دادن رو؟
نه کینه ندارم، کینه دل رو سیاه میکنه، یاد گرفتم از آدمها بدم نیاد، بجاش بدونم که این رفتار آدمهاس که میتونه اونها رو زشت جلوه بده. فقط باید از رفتارهاشون بدم بیاد،
همین.

۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

ممنون رفیق

هی رفیق ممنون که یادم اوردی از اون دست آدمهایی هستم که داره نسلشون منقرض میشه، منظورت چیه یا اصلن به نظرت بده که توی این دنیای امروز که حاصل دستپخت تک تک همه ما آدمهاست، کسی باشی که بهت بگن از گونه ای در خطر انقراض هستی؟! یعنی مسیرم از مسیر دنیا متفاوته؟ یا شاید موجودی هستم که بزودی ممکنه براحتی توسط کسی ازبین برم؟! خب راستش را بخوای شاید به نسبت آدمهایی که دور و برت می بینی متفاوت باشم ولی خودم که تا این حد فکرم نمی رفت و خداییش که اینطوری نیست، یعنی میخوام بگم من اینقدرها هم منحصر به فرد نیستم و اگر اینطور بود نه تنها باعث نارضایتی من نبود بلکه حتی شاید بیشتر هم به خودم امیدوار می شدم! آخه آدم در معرض انقراض تا حالا دیدی؟ اون آدم های دوست داشتنی رو؟ آدم هایی که زیبایی های پنهان دوران ما هستن؟ آدم هایی که نمی خوان کشف بشن ولی اگه بخوای چیزی بدونی باید مثل کاوشگر یا یه باستان شناس دقیق و ظریف خاک ها رو کنار بزنی تا از شدت زیبایی و سادگی حیرت کنی؟
با تمام لطفی که به من داشتی رفیق ولی خیلی غمگینم کردی، غمگین از اینکه چه راحت میتونم توی تشخیص آدم ها اشتباه کنم، غمگین اینکه بازم باید بیشتر و بیشتر و بیشتر سکوت کنم تا شاید یکی دیگه پیدا بشه و اینکه بگه فسیلی به پستش خورده اینبار!
ممنون رفیقی که فکر می کردم هم دردمی

لبخند بزن مرد، اینبار راضی می شوی

لحظه ای توقف نکن،
انسانها به گونه ای متفاوت از آنچه نشان می دهند هستند که گویی این یکی از ویژگی های ذاتی شان است! پس لحظه ای توقف نکن تا درگیر ظاهرشان شوی، حتی علاقه ای به این که تو را در بازیشان که بازیچه کردن دیگران است، نداشته باش. می دانی که برای بهتر دیدن باید از فاصله دورتری نگریست پس برو و تا میتوانی دور شو. می دانی که مقصدت برایت هیجان انگیز ترین نقطه ی هستی خواهد بود، پس از چه رو برای تحقیر کنندگان سادگی صبر می کنی؟ دیگر حتی دلگیر هم نباش.
مقصدت برایت گرچه نقطه ای در انتهای مسیری با شیب مثبت بی نهایت است ولی برای رسیدن تنها کافیست قدم برداری تا بفهمی فاصله ات تا آن بلندا به نزدیکی و آسانی یک سقوط است! فقط رها کن خودت را تا صعود کنی.
مقصدت جایی است که اینجا را با تمام هیاهو و هیبت خود در گیرانه اش، در سکوت، نقطه ای گرچه حقیر ولی آبی و زیبا می بینی.

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

آشنا


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است ... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سر آغاز دردناک یک خداحافظی ست.


بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

شباهت ها

توی دوران بچگی یکی از دم دستی ترین بازیامون مارپله بود، بازی ای که هیچ تکنیک خاصی نداره و تماما به شانس بستگی پیدا میکنه، مگر اینکه تقلب کنی توی انداختن تاس، چون این تاسِ که جواب همه چراهاست و همه چی به اون برمیگرده.
پا که از دنیای سادگی های بچگونه فراتر میره اینبار حقیقت در گیر بودنت با این بازی را احساس میکنی. گاهی نردبانی تو را بالا میبره و گاهی به سرعت سقوط میکنی. تا آخرین خونه ای که میخوای برسی بالاخره یه چیزی هست که بتونه بکشدت پایین، گاهی بالا رفتنت به ضررت میشه، گاهی مدام مجبور میشی برگردی به خونه اول و گاهی هم خونه اول میشه سکونت گاه دائمیت.
به هیچ چیزش نمیشه دلگرم شد، حتی خونه آخرش، وقتی که میرسی میبینی همونه، مثل خونه های قبلی که گرچه مار نداره ولی پله ای هم در کار نیست، با بن بست روبرو شدی ...

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

آرزوها

این روزها شاید هیچ چیز به اندازه گوش دادن به دعای ربنای شجریان به من آرامش نده 
فراز، فرود، آرامش و اون حس بیدارگرانه اش که توی اوجش احساس می کنم
اون حس خاطره انگیزش
اون سکوت بین کلمات
همه و همه نمایش دهنده بی ریای بخشی از خدایی هستن که هیچ وقت دوست ندارم از دستش بدم
این میشه که شب های بی قراری و بی کسی و غربت به کمکم میاد
ولی با تمام این حرفها هنوزم چیزی توش هست که آزارم میده
اون آخرش که از یاری خواستن برای شکست کافران میگه
برای منی که دوست دارم همیشه دنیای اطرافمو بدون دشمن تصور کنم وجود همچین جمله ای آخر این مناجات
اصلا پایان بندی مناسبی نیست، مخصوصا اینکه این پایان به نظر من بعد از اوج مناجات میاد ...
ایراد نه اون آیه قرآنه و نه از شجریان، این ذهن منه که دیگه پذیرش چیزی به اسم دشمن با هر شکل و هر معنایی 
براش هضم شدنی نیست ...  کاش میشد این دنیای بدون دشمنی ها