۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

فکر کنیم که ...


حدوداً 10 سال پیش 
مازیار بهترین دوستم آدمی بود مهربون، باهوش، درسخون، مودب و توی اون سن کم، دنیا دیده و رنج کشیده. قسمت این آدم از بازیچه های چرخ گردون شوخی دردناک سرطان شد. خیلی سعی می کرد خم به ابرو نیاره، کسی نفهمه تا مادر که شاهد آب شدن پاره تنشه کمتر عذاب بکشه. بعد از یکسال از تحمل درد، کوچیک شدن بدن تنومد و ریزش موهاش کار به جایی رسید که می بایست برای جلوگیری از پیشرفت بیماری پای راستشو از بالای زانو قطع کنه. بازم خم به ابرو نمیاورد. دنبال یه پای مصنوعیه خوب میگشت تا بتونه باهاش طوری راه بره که کسی نفهمه، که لنگ نزنه، خیلی تمرین راه رفتن می کرد گرچه حتی استفاده از اون پای مصنوعی خودش به تنهایی به شدت دردناک بود براش. یادم نمیره اون صحنه هایی که با خنده راه میرفت و ازم میخواست بگم که چه طبیعی راه میره یا اصلن معلوم نیست که موهاش واقعی نیست و کلا گیس گذاشته.
هدف از گفتن اینها مقدمه ای بود که بگم چطور میشه آدمها راحت دل کسی رو که نمیشناسن بشکنن:
یه روز بعد از ظهر که از دبیرستان بر میگشتیم خونه نمیدونم چی شد و پای مازیار به کجا گرفت که بدجوری خورد زمین، اینقدر سریع که من نتونستم کاری کنم. چیز جدیدی نبود مشکل این بود که برخلاف همیشه که از کوچه های خلوت رد میشدیم اینبار از خیابون شلوغ برمیگشتیم و از شانس بد چندتا آدم علاف که دنبال سوژه برای خنده بودن شروع کردن به متلک گفتن و مسخره کردن و دست انداختن. تنها فرصت کردم دست مازیارو بگیرم و بلندش کنم. اعتراض کردم، فحش دادن و تهدید کردن. تعدادشون خیلی زیاد بود. مازیار زیرلب آروم گفت، ولشون کن، هیچی نگو، بریم. فقط نگاه کردم به اون آدمها ولی مگه اونها می فهمیدن اون نگاه یعنی چی؟ خیلی درد کشید. خیلی درد کشیدم. بعدش فقط ریز ریز اشک میریختیم و حرفی نبود.
حالا خیلی وقته که دیگه مازیار پیشم نیست. اون آدمها هم چهرشون یادم نیست ولی مگه یادم میره اون لحظه، مگه یادم میره درد تحقیر کردن و فحش دادن رو؟
نه کینه ندارم، کینه دل رو سیاه میکنه، یاد گرفتم از آدمها بدم نیاد، بجاش بدونم که این رفتار آدمهاس که میتونه اونها رو زشت جلوه بده. فقط باید از رفتارهاشون بدم بیاد،
همین.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر