۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

زمان کمی نیست ولی چرا تموم نمیشه؟!

جدای از اون علامت سوال و چرای مسخره ای که توی ذهنم کاشت، نمی دونم با بذر ترس از آدمها و رفتار غیرقابل پیشبینی شون چه کنم؟  با خواسته دلی که بدش نمیاد خنک بشه و اونو توی شرایط مشابه خودم ببینه چه کنم؟ دلی که گاهی راحت قبول میکنه تحقیر شده و  جورِ بدی وا میده.
کاش کسی بود که آب نطلبیده می داد. 

۱ نظر:

  1. تا ابد که نمی‌شه از آدم‌ها ترسید. می شه؟ فقط می‌شه محتاط تر رفتار کرد. همه‌ی آدم‌ها شکل هم نیستن.
    به اون خواسته‌ی دل‌ات هم اهمیت نده، اصلا هرچی که توش رگه‌های ناجوان‌مردی توش هست رو رها کن.
    تحقیر رو هم می فهمم. آدم رو مچاله می‌کنه. نباید کم آورد. نباید وا داد.
    قصد نصیحت نداشتم، اما انگار همچین بویی گرفت:)
    بیشتر حرف دل‌ام بود.
    بفرما. آب نطلبیده آوردم برات.:)

    پاسخ دادنحذف