۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

شباهت ها

توی دوران بچگی یکی از دم دستی ترین بازیامون مارپله بود، بازی ای که هیچ تکنیک خاصی نداره و تماما به شانس بستگی پیدا میکنه، مگر اینکه تقلب کنی توی انداختن تاس، چون این تاسِ که جواب همه چراهاست و همه چی به اون برمیگرده.
پا که از دنیای سادگی های بچگونه فراتر میره اینبار حقیقت در گیر بودنت با این بازی را احساس میکنی. گاهی نردبانی تو را بالا میبره و گاهی به سرعت سقوط میکنی. تا آخرین خونه ای که میخوای برسی بالاخره یه چیزی هست که بتونه بکشدت پایین، گاهی بالا رفتنت به ضررت میشه، گاهی مدام مجبور میشی برگردی به خونه اول و گاهی هم خونه اول میشه سکونت گاه دائمیت.
به هیچ چیزش نمیشه دلگرم شد، حتی خونه آخرش، وقتی که میرسی میبینی همونه، مثل خونه های قبلی که گرچه مار نداره ولی پله ای هم در کار نیست، با بن بست روبرو شدی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر