۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رفتن همیشه نه تنها بد نیست بلکه میتونه خیلی هم  خوب باشه، لازمه که بری تا با حال بهتری برگردی، بری تا از دور خودت و موقعیتی که توش بودی رو ببینی که چطور بوده؟ مثل یه نقش یا طرحی که روی کاغذ میزنی و هراز چند گاهی عقب و جلو میبریش تا  برآوردش کنی. یه ذره فاصله میگیری، میبینی اوه اوه خیلی اوضاع خرابه، دیگه موندن فایده نداره و چیزیو درست نمیکنه، دیگه اون وقته که با خودت میگی باید برم، برم تا یه موقعی درست و درمون برگردم.
اینطور شد که من خواستم برم وگرچه خیلی سخت بود ولی رفتم، رفتم تا دنبال یه چاه دیگه بگردم واسه دردهام، تنهایی هام و خیلی از حرفهای مگو، جایی که بهش دلگرم بشم مثل دلگرم شدن به صدای برخورد یه قطره اشک به سطح آب ته چاه که انگار داره باهات حرف میزنه و میگه، هی رفیق میشنوم صداتو، می فهممت؛ بیشتر بگو ...
به همین سادگی ولی خدا میدونه که این صداقتش دنیا دنیا ارزش داره، و من هم این روزها چه خوب ارزشش رو میدونم
اما یه خاطره تلخ باعث نمیشه یادم بره تموم اون لحظه های خوب، آدمای خوب، همدل و هم درد رو
خوب که میگم یعنی ته همه خوبیا، چون من کلن آدمیم که دو تا صفت واسه سیاهی و سفیدی بیشتر بکار نمیبرم، یکی خوب که یعنی ته تهه خوبی، یکیم بد که یعنی ته تهه بدی، اینقدر که اونی که باهام روراست نبودو دلم نیومد بگم آدمِ بد، فقط با خودم میگم کارش بد بود، همین و تموم

حالا این روزا با خودم زمزمه میکنم :

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی                  چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد            ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما                 مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر